شعر نو

اگرچه دست های ما فتاده از هم دور و تن هامان چو اندامان مرغ ابراهیم هریک بر ستیغ کوه فُرقَت...
” هم مرگ نیز بر جهان ما بگذرد ”، مگر نه محبوبم؟! و زهرآبه ی تلخ آن نیز از گلو ...
اگر که باید قلب من بازایستد از تپیدن روزی و بر این آتش گدازان دم سرد مرگ وزیدن گیرد و دستا...
قصه ای برایمان بگو ای آن که از عشق و زخم مرگبار او به جهان بی دلان بی خیال، گریخته و رمیده...
خدا را از شمایان هست کسی آیا که بنْماید نشانی یا که ردّی زآن گمگشته، کز این پیشتر روزگاران...
آنگاه که به جستجوی نام خویشتن برآمدم تا از وحشت بی پاسخ ماندن این پرسش: « که من کی ام؟» قا...
ای آن که نزدیکترین به من بودی پیش از این در هزار سال پیش! در این میان در میان غوغا و های و...
  از داس مرگ هیچ اندوه   به خود راه مده، مهراس. آن درخت سرفراز سترگ که سر در آسمان دا...
  ای خویشتن سُرای دل تنگ   غرور خسته ی دوران ،   آنگاه که چشم گرگان ،  ...
یک روز یک روز آفتابی و روشن یک روز پرشکوه نامیرا و روحانی دیگر بار من و تو همدیگر را باز خ...
در حال بارگذاری...