داستان

… الان عموهای پدرم کجا هستند؟  سینه‌ی قبرستان،  بچه‌هایشان را  میشناسم؟ نه.  میبینم‌...
    نمی‌توانم نفس بکشم. دست‌هایم دور گردن رضا پیچ خورده. هرگز تصور نمی‌کردم، زمانی فرا برس...
  با پاهای برهنه در میان برف می دوید. با موهای ژولیده و لباسهای مندرس و پاره. کتابهای...
دختربچه مداد کوتاه و شکسته شده‌اش را روی طاقچه کنار ساز تنبور گذاشت. نگاه غمگنانه‌ای کرد و...
یه غروب خیس . یه جاده منگ بی تعادل . یه حس هول . بیرون زدن زنی  سراسیمه  ازخانه ای . یه چت...
کنار دکه ی روزنامه فروشی ، روبروی تابلوی توقف ممنوع ، ماشین ایستاد . چهارراه، پر از ازدحام...
داستان برگزیده یازدهمین جشنواره کشوری داستان بانه   « این هیچ باکی­ش نیست ، بچه های ا...
صدای تصادم ، در شب آبستن امید مفلوج . صدای شکستن . صدای خُرد شدن . قارقار تمسخر از درخت با...
Aگرمای بعداز ظهر بیداد می کرد .داخل مینی بوس مثل یک کوره ی داغ شده بود . راننده بالا پرید ...
نویسنده : افرا سرنایه از ایلام . . صدونوزده سال بعد از ترور ناصرالدین شاه، مرد زیر پتوی ضخ...
در حال بارگذاری...