ادبیات

… الان عموهای پدرم کجا هستند؟  سینه‌ی قبرستان،  بچه‌هایشان را  میشناسم؟ نه.  میبینم‌...
    نمی‌توانم نفس بکشم. دست‌هایم دور گردن رضا پیچ خورده. هرگز تصور نمی‌کردم، زمانی فرا برس...
اگرچه دست های ما فتاده از هم دور و تن هامان چو اندامان مرغ ابراهیم هریک بر ستیغ کوه فُرقَت...
  با پاهای برهنه در میان برف می دوید. با موهای ژولیده و لباسهای مندرس و پاره. کتابهای...
دختربچه مداد کوتاه و شکسته شده‌اش را روی طاقچه کنار ساز تنبور گذاشت. نگاه غمگنانه‌ای کرد و...
یه غروب خیس . یه جاده منگ بی تعادل . یه حس هول . بیرون زدن زنی  سراسیمه  ازخانه ای . یه چت...
کنار دکه ی روزنامه فروشی ، روبروی تابلوی توقف ممنوع ، ماشین ایستاد . چهارراه، پر از ازدحام...
” هم مرگ نیز بر جهان ما بگذرد ”، مگر نه محبوبم؟! و زهرآبه ی تلخ آن نیز از گلو ...
داستان برگزیده یازدهمین جشنواره کشوری داستان بانه   « این هیچ باکی­ش نیست ، بچه های ا...
اگر که باید قلب من بازایستد از تپیدن روزی و بر این آتش گدازان دم سرد مرگ وزیدن گیرد و دستا...
در حال بارگذاری...