در جهانی که قدرت، حافظه و خشونت همچون باد سرنوشت انسان را جابهجا میکنند، آیا انسان هنوز میتواند بر زمین بایستد؟ آیا هویت، وطن و معنا در جهانی بیثبات ممکناند؟ رمان «عمویم جمشیدخان…» این پرسشها را نه با منطق، بلکه با استعاره و نثر شاعرانه پاسخ میدهد؛ پاسخی که گاهی روشن، گاه آزاردهنده و گاه در هالهای از ابهام پیچیده است.
بختیار علی یکی از نویسندگان شاخص ادبیات کوردی است که توانسته مرز میان واقعیت و خیال را به شیوهای منحصربهفرد در آثار خود بازنمایی کند. او نه صرفاً داستاننویس، بلکه شاعری است که با نثر و روایت، فلسفه و تاریخ را بازآفرینی میکند. آثار او تجربهای ذهنی و فلسفی ارائه میدهند که خواننده را به تفکر و تأمل وا میدارد.
در میان آثار او، رمان «عمویم جمشیدخان، مردی که باد همواره او را با خود میبرد» جایگاهی ویژه دارد. این رمان هم داستانی خیالانگیز و جذاب روایت میکند و هم به بررسی سرنوشت انسان در مواجهه با تاریخ و قدرت میپردازد.
جمشیدخان؛ انسانی میان زمین و آسمان
شخصیت اصلی داستان، جمشیدخان، مردی است که هر بار باد میوزد، از زمین جدا میشود و در هوا معلق میماند. در نگاه نخست، این تصویر خیالپردازانه و شگفتانگیز است، اما در لایهای عمیق، نمادی از انسانهای آواره و بیخانمان محسوب میشود. جمشیدخان نماینده نسلی است که تاریخ و سیاست، ریشههایش را کنده و او را در معرض نیروهایی فراتر از اختیارش قرار داده است.
جمشیدخان نه قهرمان است، نه ضدقهرمان؛ او انسانی است بیوزن، بیمرز، بیقدرت. شخصیتی که هر بار باد میوزد، از زمین کنده میشود. اما این «باد» چیست؟ و «بیوزنی» چگونه معنایی ورای جسمانی میگیرد؟
در ظاهر، این تصویر فانتزی بهنظر میرسد، اما در عمق، استعارهایست از انسانِ رهاشده در برابر نیروهایی بزرگتر از خود: تاریخ، جنگ، قدرت، و فراموشی. او شخصیتی «معلق» است—نه فقط در فضا، که در معنا، حافظه، و هویت.
«هیچکس با خاطرات پارهپاره نمیتواند بر زمین بایستد.»
جمشیدخان، برخلاف بسیاری از شخصیتهای معمول در رمانهای پسااستعماری، حتی در پایان هم به ثبات نمیرسد؛ پایان ندارد، زیرا هیچگاه آغاز واقعیای نداشته است. او در «سرگردانی» خود، بازتابی از تجربه انسانی معاصر است—نه صرفاً کورد، نه خاورمیانهای، بلکه جهانی.
باد: استعارهای از تاریخ یا فرار از واقعیت؟
باد در این رمان، نیروییست که شخصیت را با خود میبرد؛ بیاختیار، ناخواسته، و مداوم. این استعاره درخشان است، اما آیا بیش از حد بر دوش روایت سنگینی نمیکند؟ آیا استفاده مکرر از آن، معنای اولیهاش را تهی نمیکند؟
«باد، نه آغاز دارد نه پایان. مثل تاریخ است. میآید و میبرد. و ما فقط تماشا میکنیم.»
در سطوح اولیه، باد استعارهایست از تبعید، از جنگ، از سیاستهای سرکوبگر. اما در لایهای دیگر، باد بهانهای میشود برای پاک کردن خاطره، هویت، و حتی مسئولیت. آیا جمشیدخان خود را در اختیار باد میگذارد؟ یا آنقدر فرسوده شده که دیگر ارادهای برای مقاومت ندارد؟
این پرسش، خط باریکیست میان قربانی بودن و انفعال. آیا اثر، آگاهانه این ابهام را نگه داشته؟ یا در تلاش برای شاعرانه کردن سرنوشت، جایی برای عاملیت انسانی باقی نگذاشته است؟
روایت در خدمت ایده یا بالعکس؟
روایت در این رمان، بیشتر ابزار انتقال ایده است تا تجربهی روانشناختی شخصیتها. داستان بیشتر از آنکه به «اتفاق» وابسته باشد، به «تمثیل» متکی است. این مسئله باعث میشود بعضی از مخاطبان، بهجای پیگیری رویداد، درگیر لایههای معنایی و استعاری شوند.
رمان، ساختار خطی ندارد. پرشهای زمانی، شکست در منطق علیّت، و ابهام در ارتباط میان رویدادها، همگی در خدمت آنند که «روایت» بهعنوان یک سیستم تثبیت معنا به چالش کشیده شود.
«زمان در تبعید، نه جلو میرود، نه عقب. فقط فرسوده میشود.»
در واقع، ساختار شکستخورده روایت، همسو با وضعیت درونی جمشیدخان است: او حافظه ندارد، جهت ندارد، زمان ندارد. فرم، محتوا را بازتاب میدهد.
زبان؛ شعر یا حجابی بر معنا؟
زبان رمان آکنده از استعارههای شاعرانه، ترکیبهای نامعمول و جملههایی بلند است. این سبک، خواننده را وارد تجربهای احساسی و موسیقایی میکند؛ تجربهای که گاه بیش از اندازه زیباشناسانه است، و همین زیبایی، میتواند به سدی میان معنا و خواننده تبدیل شود.
«من از کلمات میترسم. آنها همیشه قبل از من میرسند. و وقتی من میرسم، آنها تمام شدهاند.»
آیا این زبان، به تجربه تبعید و فراموشی وفادار است؟ یا آنقدر در بازیهای زبانی غرق شده که رنج را تلطیف کرده و از حقیقتِ زمخت آن فاصله گرفته است؟
زبان گاهی آنقدر شاعرانه و پرزرقوبرق میشود که درد را چون نقاشیای زیبا روی بوم استعاره ترسیم میکند، نه چون زخمی که باید نشان داده شود.
ابهام؛ قدرت یا گریز؟
ابهام در اثر، گاه ابزاری هنرمندانه برای چندلایهسازی معناست؛ اما در بخشهایی، به پناهگاه نویسنده برای نگفتن تبدیل میشود. پرسشهایی چون:
آیا جمشیدخان راهی برای بازگشت دارد؟
ریشه و هویت در شرایط آوارگی چگونه شکل میگیرند؟
آیا میتوان در میان بادهای تاریخ و بیثباتی، ثباتی برای زندگی یافت؟
در طول رمان، بیپاسخ میمانند. و البته شاید این بیپاسخی، بخشی از منطق اثر باشد. اما خطرش این است که خواننده در غبار ابهام رها شود، بیآنکه تکلیفش با جهان داستان روشن باشد.
نقد نهایی؛ استعارههایی که از درد عبور میکنند
«عمویم جمشیدخان…» بدون شک اثری اندیشمندانه و شاعرانه است. اما در تلاش برای معنابخشی به تبعید، گاه به تلطیف آن میپردازد. استعاره، گاهی چنان پررنگ میشود که زخم فراموش میشود.
اثر، انسان را چون پرکاهی در باد به تصویر میکشد؛ اما آیا این تصویر، تمامی حقیقت است؟ آیا نباید نشانی از مقاومت، ایستادگی، یا حتی خشم در آن باشد؟ جای خالی خشونت، جای خالی خروش، همانقدر محسوس است که حضور باد.
سخن پایانی؛ انسان در تعلیق، ادبیات در دوراهی
«عمویم جمشیدخان» تصویری تکاندهنده از وضعیت انسان در عصر بیثباتی است. رمانی که با نثر شاعرانهاش، فضای ذهنی و فلسفی قدرتمندی میسازد، اما گاه در دام همین زیبایی گرفتار میشود.
جمشیدخان، قهرمان نیست. او، آینهایست برای تماشای ما: انسانهایی که میان زمین و آسمان معلقایم؛ میان ریشه و باد، میان بودن و ناپدید شدن.